می شنوید؟ کمی بیشتر گوش دهید، این صدای زمزمه عاشقان است که بر روی کاغذ آمده است تا به دست یار رسد. عاشقانه ترین دلنوشته ها و دلگویه هایتان را در اینجا بنویسید.
زندگي يعني او
نگارنده : masouma vahidian
شکوائيه فراق
نگارنده : منتظر قائم
سياه روتر از آنم که جرات کنم به سپيدارها نزديک شوم، بي مايه تر از آنم که داراييم کفاف خريدن يک شاخه لبخند را براي لبانت بدهد. دلم هر جايي تر از آن است که بتواند شبي، ساعتي يا حتي به قدر چند جمله اي با تو خلوت کند.
چرا عقب افتادم از قافله ات؟ چرا جا ماندم از کاروانت؟ چه شد که تا به خود جنبيدم، وسط صحرا زمين گير خفت خود شدم و ديگر از تو حتي سوسويي هم پيدا نبود؟
تقصير که بود؟
من؟ ... آري! اين من بودم که خودم را برابر وسوسه ابليس باختم، من بودم که بريدم، من بودم که کم آوردم و آن وقت چشم گشودم و ديدم کارم دارد به جاي باريک تر مي کشد!
مني که تو را در بهاري ترين سپيده بي ابرترين قله ها يافته بودم، حالا از قعر پاييزي ترين غروب هاي پستترين دره ها، صدايت مي زنم و باور کن ايمان دارم که انعکاس هق هق و بازتاب هاي "هاي هايم" به گوشت مي رسد و تو با اين که مي شنوي ... نه، نبايد با پايان بردن اين جمله به سوي تو تير اتهام اندازم، بايد به خودم نشتر اعتراف بزنم.
باز هم اين منم که اشکم بي بهره از اضطرار است و ضجه ام خالي از اصرار! زيرا نمي شود گداختگي دلي به چشمت بيايد اما قدمي براي تسلايش برنداري، نمي شود تب و تاب را و پريشاني را ببيني و براي دستگيري، پا پيش ننهي، نمي شود سرانگشتي به ضريح توسلت، دخيل بزند و تو از گره گشايي دريغ کني!... تو داري شبانه، گوشه گوشه اين درياي توفاني را مي کاوي.
بادبانهايي به بلنداي قامتت افراشته و هزاران ريسمان ناگسستني براي نجات آويخته اي و پيشانيت تا به بيکران ها مي تابد، اما بايد دست غريق هم از ميان گرداب بيرون آمده باشد تا تو خودت را برساني و بيرونش بکشي!
اگر تو را فراموش کرده باشد، حق داري سراغش را نگيري و بگذاري بازيچه التهاب امواج شود، حق داري!...
ولي بيا و به حق آن نان و نمکي که سر سفره کرامتت خوردهام، لحظه اي از اين غفلت زدگي من درگذر تا برايت بگويم: وقتي آدم دارد غرق مي شود، اضطراب، فريادش را در گلو خفه مي کند!
الهم عجل لوليك الفرج
نگارنده : zahra
سلام بر مهدي(عج) هنگام نمازش: براي تعجيل در امر فرج صلوات
دعا برای تعجیل فرج
نگارنده : فرزاد
دعای تعجیل فرج ، دوای دردهای ما است . در روایت است که در آخر الزمان همه هلاک می شوند : مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعا کنند . یعنی اگر برای فرج دعا می کنید ، علامت آن است که هنوز ایمانتان پابرجاست .
مولاي منتظر
نگارنده : masouma vahidian
برای منجی
نگارنده : سید نیما نبوی
راه پروانه به دریا بسته
بسته هر در که به روی آب و آبی و فردا بود
بود نیکی متراکم در شب
با صدای نیلی و سبز اذان
همه کوره کوچه همه کوره خانه
پر نشاط و روشن بود بود بود
راه پروانه به فردا بسته
بسته هر پنجره آبی خواب
خواب فیروزه ای یاس سپید
خانه ها خالی تر بن بست تر از بن بست
گر چه در شهر همه راه ها بسته
راه کوچه تو آخرش نشکسته
اللهم عجل لولیک الفرج
نگارنده : شهروز
اقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
تا که دعای مادرت زهرا بگیرد
اقا خلاصه یک نفر باید بیاید
تا انتقام سیلی مادر را بگیرد
برای منجی
نگارنده : سید نیما نبوی
لحظه هایم این روز ها فیروزه ای نیست و گویی شبها مدتی است زیادی کش می آیند .
طلایی آفتاب آنقدر پهنه اش کستر ده نمی شود تا تمام دلتنگی هایم را آب کند .
دیری است که همه مر غان آسمان مرا به واژه تنهایی سپر ده اند تا هر روز بر بی رنگی رنگین کمان ، با آهی جانسوز مداد رنگی بکشم تا لاجوردی آسمان را باز گردانم اما...
کاش در این سرمای تهی از احساس می شد در رویا با زورقی هر چند پوسیده شناور شد و تا انتهای حضور خدا پیش رفت و نظاره کرد آنسوی خورشید را .
کا ش بودی تا به وسعت تمام دلتنگی هایم بر شانه هایت تکیه می کردم ، شاید از کنار خاکستر خیال تو به روشنایی می رسیدم . می دانم می دانم که خواهی آمد . با بیکرانی از نیکی و اندیشه ای که خشک ترین شاخه ها را سبز
می کنی . هزار نرگس نذ ر آمدنت میکنم هر شفق در لای گیسوی ماه و امتداد آفتاب ...
دیده
نگارنده : عبدالمهدی .
بهار طبیعت...
نگارنده : ...
روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است
گر کند یوسف زهرا(س) نظری نوروز است
ای خدا کاش شود سال نواُم عید فرج
که نگاهم نگران ،منتظر آن روز است.
التماس دعا.
برای منجی
نگارنده : سید نیما نبوی
کی مگه وقتی آسمون ابریه تو دلگیری
مگه می شه کسی که تو دستاش پر از برگ بنفشه اس
جای پاهاش رو زمین هزار تا لاله اس
دلگیر بشه
نکنه از آدما از رنگ سیاه دروغا دلگیر شدی
نکنه صدای سبز کبوتر تو چشامون تیره شده
غروبا جمعه شبا کنار باغ دلگشا
می شینم شاید یه وقت بیا ی
می دونی می خوام هزار تا شاخه نرگس رو دیوارایه سیاه شهر بکشم
می خوام داد بزنم آهای پرستوهای شهر غم دیگه باید کوچ بکنید
یه حس سبز آسمونی بهم میگه آقا میاد
غزل حافظ می خونم فال میگیرم بهم می گه
(( مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید ))
راستی برگ خزون یادته از بوی نرگس جون می گیری
حالا که عید شده همه جا رنگارنگ شده
نمی خوای سبز بشی
کوچه ها رو فرش کنی
آخه آقا بیاد همه جا باید قشنگ باشه
ادم
نگارنده : نوید ارین
دوست میگفت اگر اقا بیاید من خودم را قربانی قدمهایش میکنم، من زیر لب با خود گفتم اقا نیاز به قربانیهای میمنون و خر سک ندارد ، ایشان ادم میخواهد و اینک برو ادم شو!