کاربر مهمان
انجمنی دیگر...
صفحه کاغذ در انتظار چرخش قلم است تا جلوه های درون را به برون بیاورد. صفحه از ما و قلم با شما که جلو های ادبی مهدوی (شعر و داستان کوتاه) را با توجه به موضوعات مورد نظر، ارسال کنید.
صفحه کاغذ در انتظار چرخش قلم است تا جلوه های درون را به برون بیاورد. صفحه از ما و قلم با شما که جلو های ادبی مهدوی (شعر و داستان کوتاه) را با توجه به موضوعات مورد نظر، ارسال کنید.
موضوع : داستانهایی درباره مهدویت (موضوعات گذشته)
ديدم امام زمان عليه السلام قران مي خواند
نویسنده : حاج شيخ غلامرضانيشابوري
امتیاز :
چه خوش است صوت قران زتو دلربا شنيدن
به رخت نظاره كردن سخن خداشنيدن
ميرزاحسين لاهيچي رشتي ازشيخ زين العابدين سلماسي نقل كرد...
ارسال کننده : امير صلواتي
نظر کارشناس
نظرات[۱۰] تعداد بازدید : ۲,۰۱۱
در راه وصال (1)
نویسنده : روح الله عظامی
امتیاز :
داستان شیرین ولادت امام زمان
سال 254 هجري قمري است. بشر بن سليمان در بازار برده فروشان بغداد كنجكاوانه به پيش ميرود(2) و در اين حال براي چندمين بار صحنه واگذاري مأموريتي را كه از امام هاديعليه السلام بر عهده داشت، به خاطر ميآورد:
ساعاتي از شب گذشته بود كه دَرِ خانه به صدا...
ارسال کننده : روح الله عظامي گلپايگاني
نظر کارشناس
نظرات[۵] تعداد بازدید : ۱,۶۲۲
در این نزدیکی ها
نویسنده : سلیم
امتیاز :
این یک داستان نیست
غصه است
در همين نزديكيها
آيا زماني فرا خواهد رسيد كه باور كنيم در همين نزديكيها چشمهاي نگراني زندگيامان را هر روز مرور ميكند؟
چشماني مضطرب، كه منتظر است تا با خوب شدن ما دلخوشانه پا در ركاب ظهور نهد.
بياييم صادقانه يك بار هم شده بينيرن...
ارسال کننده : محمدجعفر ربانی
نظر کارشناس
نظرات[۴] تعداد بازدید : ۱,۵۸۰
بازگشت
نویسنده : احمد مختاری
امتیاز :
هیچ وقت این حرفها رو قبول نداشت.فکر می کرد که اعتقاد داشتن به یک منجی که که هزار سال است در غیبت به سر می برد یک فکر متحجرانه است که فقط قرار است ازنظر روانی ادمهای ساده رو تسکین بده.همیشه به پسرکش می گفت زیر این گنبد کبود فقط خدای هست که این جهان رو افریده اما اداره و اتفاقات و سر...
ارسال کننده : احمد مختاری
نظر کارشناس
نظرات[۵] تعداد بازدید : ۱,۴۸۳
روزی که بیاید
نویسنده : مرجان رزمی
امتیاز :
5 دقیقه به ساعت دو مانده بود؛ اتوبوس به سختی هیکل سنگینش را توی خیابان میکشید، انگار تنش زیر لگدهای مسافرها کوفته شده بود و دیگر نای راه رفتن نداشت. گرمای شدید حس و حالی برایم نگذاشته بود .چشمانم را به سردر مغازهها دوختم تا شاید حرکت کُند اتوبوس را حس نکنم.
اتوبوس توی ایس...
ارسال کننده : مرجان رزمی
نظر کارشناس
نظرات[۹] تعداد بازدید : ۲,۹۹۰